تبليغاتX
مهر
مهر


مهر









+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 18:48  توسط امین  | 



سلام.قشنگترین صدای زندگی من صدای طپش قلب توست

 

دوستت دارم و خواهم داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 2:1  توسط امین  | 


 

آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم

پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند

اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 18:0  توسط امین  | 


نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد , نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد , گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش که او يکريز و پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد و خواب را آشفته تر سازد بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را..

.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 17:38  توسط امین  | 


چه تنهایی شلوغی است تنهایی من! آن زمان که اطرافت پر است از دوستان خوش سخن و رنگین پوست که از رنگین بودن آنها به تنگ آمدی و در حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است! کاش ﻣﻰ‌‍فهمیدند که : "قالی از صد رنگ بودنش زیر پا افتاده است" کاش ﻣﻰدانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت. کاش معنی این پیمان مقدس را ﻣﻰدانستند. و من اکنون ﻣﻰفهمم که چرا درد را باید با چاه گفت! و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق ﻣﻰشوم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 20:47  توسط امین  | 


آلبوم عكس هاي عشقي - IMGNON64YA5HL.jpg 

    

 

Let life help you realize that

It is what you make it , and

That is can be every thing

                       .You want it be

 

             ... Have a wonderful day 

                           . Today and every day  

زندگی را بگذار که یاورت شود تا که دریابی ،

او همان است که به دست های خویش بنا کرده ای

                      و این توان را دارد تا همان شود

                                                  که تو می خواهی .

 

                    روزت شگفت و سرخوش باد ...

                                                    امروز و هر روز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:31  توسط امین  | 


آلبوم عكس هاي عشقي - IMGFK7U3D2N3M.jpg 
در دادگاه عشق .... قسمم قلبم بود وکیلم دلم وحضار جمعی از غاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند وگناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و محکوم شدم به تنهایی ومرگ کنار چوبه دار از من خواستند اخرین خواسته ام را بگویم  ومن هم گوفتم که به تو بگویند .... دوستت دارم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 22:30  توسط امین  | 


  آلبوم عكس هاي عشقي - IMGXL1G1SMRUO.jpg

 

 چه خوب بود اگر شعله های عشق

                                     خرمن کدورت ها را آتش می زد

 

    رنگ سیاه نفرت بر رگها تزریق نمی شد

 

                                        طوفان خشم ،رودخانه ی وجود را گل آلود نمی کرد

 

   چه خوب بود اگر مهتاب سپید اندیشه با جنون درون کدر نمی شد

 

                                        دستهای نوازشگر با توطئه ی خار خون آلود نمی گشت

 

   چه خوب بود اگر پوچی ها را با تیغ اراده رهایشان می کردیم

 

                                       در تاریکی های زمان کرم شب تاب را راهنمایشان می کردیم

 

   بر دیوار نیستی ها روشنی های هستی را پدید می آوردیم

 

                                        زندگی را با رود پیوند می دادیم ...

 

   سینه ریزی از یک پیوند ابدی بر گردنمان می آویختیم ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 21:57  توسط امین  | 


ازدواج برای خانمها خوبه يا بد؟

نتيجه گيري اخلاقي
بعد از ازدواج
قبل از ازدواج
آمادگي بدن در روزهاي سخت
چاق و افسرده ومنزوي
وزن ايده ال با چهره اي بشاش
آموزش ايستادگي
ايستادن در صف شير وگوشت
ايستادن در صف سينما و استخر
پر شدن اوقات فراغت
تعطيلات شست وشوي خانه ولباس
تعطيلات رفتن به ديزن واسكي
شهرت باد آورده
نوشتن داستان پرنده در قفس
نوشتن كتاب شعر و رمان
حفظ عضلات صورت
اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه
صحبت تلفني بي محاسبه زمان
امنيت كامل
درحسرت رفتن به پارك سر كوچه
رفتن به سفرهاي هفتگي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 15:3  توسط امین  | 


 و خدا خر را آفرید ....
و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار
خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب
سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد

و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال
برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم.
و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد .
و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود .
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن
من فقط پانزده سال عمر کنم .
و خداوند آرزوی سگ را برآورد .
و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید
و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر
خواهی کرد .
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم .
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد .
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین .
تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده
بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد .
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای
زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ
نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد .
و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می
کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد .
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه
آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند .
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
کپی
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 3:7  توسط امین  |